
گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....
...........اینم از اخرین پست خداحافظ تا .........
سلام تا چند روزه دیگه اخرین مطلبمو میذارم و دیگه از محیط نت و بلاگ میرم (خدا رو شکر هر چه کمتر سرعت نت بیشتر)
اینترنت ما دیگه تا چند روزه دیگه قطع میشه البته خودم از بابام خواستم که قطعش کنه اخه بابام تا شش ما قرار داد گذاشته بود که ای دی اس ال وصل باشه ولی دیدم اگه اینجوری باشه اصلا به درسهام نمیرسم و از بابا خواهش کردم که قطعش کنه و چند روزه دیگه خدا رو شکر قطع میشه البته دل کندن از شما دوستان خیلی سخته ولی چه کنیم که هر شروعی یه پایان داره یادمه روز اولی که اومدم توی محیط وبلاگ به خودم قول دادم هیچ وقت از نت نرم ....اما برام یه مشکلاتی پیش اومد که واقعا باید حتما برم....به یه نفر قول دادم دیگه هیچوقت نیام نت به قول دوستم نت جای کثیفیه نمیدونم شاید حق با اون باشه ولی دلیلش رو باید از خودش پرسید الان دارم اهنگ داریوش (چشم من ...) رو گوش میکنم یه اهنگه خیلی غمگینه و ادمو گریه میندازه البته این اهنگ مناسبه منه چون منم گریم میاد
... نمیدونم دیگه حرفی نیست و نمیدونم چی بنویسم دوست دارم خودم رو خالی کنم ولی نمیتونم هیچی به مغزم نمیرسه بنویسم شاید هیچکس نتونه درکم کنه با چه سختی دارم از اینترنت دل میکنم خیلی سخته بعد از کلی عادت کردن به خیلی از دوستان بری به همین سادگی....یه وقتای حدود چهارده ساعت میومدم توی نت اما برای چند روزه دیگه حتی دیگه نمیتونم ده دقیقه هم بیام و حوصله کارت خریدن ندارم ...نمیدونم تنها میتونم بگم اگه بدی یا خوبی از من دیدید حلالم کنید بدرود تا .....![]()
![]()
.jpg)
درد بزرگی است که عاشق باشی
اما معشوقی نداشته باشی و ...
رنج عظیمی است که معشوق باشی
اما لیاقت عشق را در خود نیابی...
ادامه مطلب
.jpg)
عشق را در پائيز بايد شناخت
جان را در همين فصل بايد نثار کرد
سلام سلام سلام حالتون خوبه ...خدا رو شکر ولی من اصلا حالم خوب نیست امروز اولین روزم بود که رفتم مدرسه خیلی خیلی بهم بد گذشت اینکه واقعا هیچکدوم از دوستام نبودن خیلی بد بود بدتر از اون اینه که مدرسه ام چقدر با خونمون فاصله داره بیچاره بابام همیشه باید منو برسونه مدرسه ...دلم واسه خودم میسوزه اول مهر چه ارزوهای داشتیم و حالا باید چه کارهای بکنم.....عجیبه اره دیگه رسم دنیا همینه که چیزهایی رو که انتظارش رو نداری میاد سراغت مگه نه ؟؟؟الان اگه واقعا چشمهام رو بذارم روی هم شاید یه دریا اشک ازچشمهام بیاد
الان احساس میکنم که خیلی خستم خیلی خیلی خسته احساس میکنم دارم از زندگی شکست میخورم
یکی از بزرگان میگه دقیقا اسمش یادم نیست ...میگه ادم وقتی میتونه بیروز باشه که در نهایت نا امیدی احساسه امید بکنه حالا واسه اینکه خودمو قانع کنم احساس میکنم خیلی خیلی موفق و امیدوارم( بابا امیدوار )
اره دیگه چکار کنیم ولی خدایی بهترین خصوصیتی که دارم اینه که حالا امشب ناراحتم فردا صبح که از خواب بیدار میشم اصلا هیچی یادم نیست که مثلا دیشب گریم میومدو.... ولی حالا مثلا خندم میاد شاید هم ادم بی اری هستم
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
_files/1226172200s.jpg)
باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بياندازم...
ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را در آسمان نگاه کني.
چند روزي است که تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي
انديشم شب که مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...
چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ که دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...
عشق را چون ماهی دریا های آزاد
لغزنده باید دید
عشق را چون تیره و تارهای طوفان
مبهم باید دید
عشق را همچو شقایق های وحشی
مغرور باید دید
عشق را همچون پرستو های مهاجر
رفتنی باید دید
لیک عشق را با امید باید دید....
ادامه مطلب
سلام امروز رفتم تو اینترنت که واستون چند تا عکس دانلود کنم که خدا خیرش بده (اینترنت ایران رو میگم) تو هر سایتی وارد شدم هی نوشته بود که مشترک گرامی دسترسی به...... خودتون ادامه اش رو بلدید
والا چیزهای بدی ننوشتم که این مطلب رو واسم میاورد با هزار بدبختی این دو تا زوج عاشق رو واستون گرفتم
واقعا خودم ازش خوشم اومد واسه ی محبت و سادگی پسره ....ولی خدا بگم دختره رو چکار کنه که حنجره بسره رو باره کرد
راستی اگه من جای این دو تا بودم و یکی رو دوست داشتم و اینقدر فاصله بینمون بود واسش بیامک میدادم میگفتم بیا چشمهامونو ببندیم و خودمونو بندازیم بایین که شاید اون دنیا با هم باشیم به نظرتون فکر خوبیه یا نه؟؟؟؟؟
ولی خودمونیما فکر کنم تو این عکس هم هوا باییزیه .....چکار کنیم هر جا میریم این باییزه جلومونه من که خوشحالم
دوستتون دارم.....نگید چی که دیگه تکرار نمیکنم...![]()
![]()
سلام نمیدونم چرا هر وقت دلم میگیره یاد باییز می افتم نمیدونم چرا امروز هم دلم گرفته ما هم یک هفته ای بیشتر به باییز نداریم باییز یه حال و هوای دیگه داره یاد بچه گیهام میوفتم که یک هفته مونده بود به باییز من و بابا میرفتیم کتاب میگرفتیم برام مداد سیاه و مداد قرمز میگرفت هر سال باییز یه کیف و جا مدادی جدید برام میگرفت اونوقت تابستون دعا دعا میکردم مدرسه بیاد ولی روزی که اول مهر بود فقط گریم میومد واسه ی چی برم مدرسه؟؟؟ و اینکه همیشه مامان روز اول مهر بهم میگفت ماندانا جان ناراحت نیستی میخوای بری مدرسه ؟؟؟ و جالب اینجا بود که غیرتم گل میکرد و میگفتم نه.... ولی این نه از اون نه ها نبود یه نه بود که سراسر وجودش ناراحتی و اظطراب و بغض بود به نظر من هیچ کس از روزهای اول مدرسه خوشش نمیاد البته تو مقطع ابتدایی ...برات خاطره انگیز هست ولی همه روزه اولشون تقریبامثل قدیمایه منه خلاصه روز اوله تموم میشد و میومدم واسه مامان تعریف میکردم که با کی دوست شدم معلممون کیه و....... بدبختی ابتدایی این بود که از همون روز اوله شروع میکردن به درس دادن و مشق گفتن....یه خاطره ی بد از مامانم دارم که همیشه بهش میگم خودش خندش میگیره .. و اونم این بود که چند روز از مدرسه نگذشته بود که معلممون حدودا بنج صفحه مشق گفته بود و منم بعد ظهری بودم اومدم خونه شروع کردم به مشق نوشتن که حدود ا صفحه ی اول بودم که برقها رفتند و هوا هم ابری بود بابام یه چراغ کوچولو روشن کرده بود و من بای اون چراغ با اون تاریکی تمام مشقم رو نوشتم و دیگه تمومشون کردم و برقها اومدن وای وای..... مامان داشت مشقهام رو چک میکرد این مادر یه خورده بیرحم ما اوارد تمام مشقها رو تیکه تیکه کرد حالا بگید واسه ی چی چون بد خط نوشته بودم.....اینقدر گریه کردم که نگو واقعا به این میگن خاطره بد اون شب هم شام نخوردم ... اینم از خاطره ی بنده شرمنده سرتون رو درد اواردم به بزرگی خودتون ببخشید راستی شما نظرتون در مورد اول مهر چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
